محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3003
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : پيش وى رفتم و ديدمش كه نشسته بود ، چون مرا ديد روى از من بگردانيد و بدانستم كه آهنگ رفتن سوى حسين دارد و از پيش وى در آمدم . گويد : عمر بن سعد پيش عبيد الله بن زياد رفت و گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ، اين كار را به من داده اى و مردم از آن خبر يافتهاند ، اگر رأى تو اين است كه اين كار عمل شود ، عمل كن و با اين سپاه ، يكى از بزرگان كوفه را كه من در كار جنگ كفايت و لياقت برتر از او نخواهم بود به مقابلهء حسين فرست . » گويد : كسانى را براى عبيد الله نام برد اما او گفت : « نمىخواهد بزرگان كوفه را به من بشناسانى ، دربارهء كسى كه مىخواهم بفرستم از تو نظر نمىخواهم ، اگر با سپاه ما مىروى كه بهتر و گر نه فرمان ما را پس بفرست . » گويد : و چون اصرار وى را بديد گفت : « ميروم . » گويد : پس با چهار هزار كس برفت و فرداى روزى كه حسين در نينوى فرود آمده بود به نزد وى رسيد . گويد : عمر بن سعد خواست عزره بن قيس احمسى را سوى حسين عليه السلام فرستد به او گفت : « پيش وى برو و بپرس براى چه آمده و چه مىخواهد ؟ » گويد : عزره از جمله كسانى بود كه به حسين نامه نوشته بودند و شرم كرد كه پيش وى رود . گويد : اين كار را به سرانى كه به حسين نامه نوشته بودند عرضه كرد ، اما همگى دريغ كردند و نپذيرفتند . گويد : كثير بن عبد الله شعبى كه يكه سوارى دلير بود و از هيچ كارى روى گردان نبود پيش وى آمد و گفت : « من پيش وى مىروم به خدا اگر بخواهى به غافلگيرى مىكشمش . » عمر بن سعد گفت : « نمىخواهم به غافلگيرى كشته شود . پيش وى برو و بپرس براى چه آمده و چه مىخواهد ؟ »